نگارينا شنيدستم که گاه محنت و راحت
سه پيراهن سلب بودست يوسف را به عمر اندر
يکی از کيد شد پر خون
دوم شد چاک از تهمت
سوم يعقوب را از بوش ، روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول ، دلم ماند بدان ثانی
نصيب من شود در وصل آن پيراهن ديگر؟
( رودکی )
این روزهایی که همه یوزارسیف زده اند
ما هم به نوبه ی خود چنانیم