حرف دیروز و امروز نیست
ثانیه هایم شده پر از خیال رهایی
رهایی از این همه گیر و دار
از این چراغ ها و آدم های هزار رنگ
خیال رها شدن و تنگ در آغوش کشیدن درخت و پرنده و سبزه و آبشار
بابا بسکی (دکتر بسکی) رو می دیدم چند شب پیش توی یه برنامه از شبکه دو به
شجاعت و شهامت و رهایی این پیر مرد هشتاد ساله غبطه خوردم
یه روزی شکسته این حصار شهر نشینی رو
شکسته و رسته از این همه هیاهو
اولین باری بود روی قله پهنه حصار بودم
خوشحال بودم و قله های دور دست رو نگاه می کردم
چند قدمی ا ز بچه ها عقب تر بودم
عمو عزیز گفت بچه ها چه خبره اون دور دورا
...
به چشم به هم زدنی کوهی از ابرهای عصبانی رو دیدم
که با سرعت به طرف ما میومدن
چه کولاکی شد
دو سه ساعتی گم شدیم توی اون کولاک
کار هر بامدادم شده
سراغ قله های بلند اطراف این شهر شلوغ را از باد گرفتن
از باد بیمار
سراغ چه می گیری؟
بیمار می شود وقتی به این دامنه ی پر دود و پر نیرنگ می رسد
هر بامداد از من پرسش و از صدای نالنده ی باد پاسخ که :
خودت بیا و ببین.
دلم به دو مقصد گرفتار آمده است
دلدار اول را خانه ای است در میان این شهر شلوغ
و دلدار دوم همسایه آسمان است
رو به هر سو می کنم، سوی دیگر صدایم می زند باد
....
پ.ن:
مدت زیادی می شه که کوه نرفتم
دلم پر می کشه تا بلندای کوه ها
اونجا هم که میرم آروم و قرار ندارم
دلم پر می کشه به سوی خانه ی دلدار
بازنیابی به عقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطره ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره ای فهم ز دریای عشق
دیروز یه گزارش صعود نیمه تمام به دماوند رو می خوندم
دل سودایی ، هوایی شد و پر کشید
پروانه شد و گلهای وحشی دامنه های دماوند رو به دیدار رفت
...
دی ماه ۸۴
مسیر بازگشت از قله توچال بین ایستگاه ۷ و ۵ تله کابین
تنهای تنها هستم
صدای ضربان قلبم منو یاد صدای تلمبه ی آب سر مزرعه ها میندازه
از خودم می پرسم چی می شد این برف یه رنگ دیگه بود؟
مثلا زرد یا آبی ؟!
این سپیدی چه اندازه وهم انگیز و بی منتهاست
چه انداره شیرین است انتظار راهی شدن
آن گاه که چشم می بندی و با بالهای نقره ای خیال به سفر می روی
می رسی، خاطره می سازی، دل می سپاری و بر می گردی
راهی شدن و ره سپردن هم خود حکایتی است...
رسیدن است و صد شوق و هزار آرزو
به گاه رسیدن، دلی داری پر از شور و دل دل ساختن خاطره های نو
فرسنگ ها راه پیموده ای برای این رسیدن
و چه دلنشین و کوتاه است گاه دل سپردن
آن زمان که با اولین خنده ی آفتاب یا مهتاب ،شاید هم
با اولین چشمک ستاره هزار باره عاشق می شوی
آری ، هزار باره عاشق سر زلف مام میهن می شوی
عطر آن گوشه از پیکر پهناورش را با ژرف ترین نفس ها به کام جان در می کشی
دل می سپاری و دل می سپاری ....
دل سپردنی
به چشم برهم زدنی، گاه کوتاه دل سپردن سر آمده است
باید دل کند و راهی شد
اما مگر می شود ؟ هر گوشه را می نگری خاطره ای است
هر بنفشه را می بویی آتش خاطره ای را بر می فروزد
پرنده ها که تا همین دیروز با شیرجه هایشان به سمت آب دریاچه و دوباره اوج گرفتن شان
مشق عشق می کردند ، حال با هر بال برهم زدن دست تکان می دهند
آری باید دل کند و راهی شد
گرچه با آخرین نگاه به پشت سر، به آنی، تمامی لحظه های سفر را به خاطر می آوری
هی بر می گردی و اون بالا رو نگاه می کنی
هر کی ندونه میگه: آخه اونجا چی هست که این جا نیست؟
دوباره بر می گردی تا روی ماهشو یه بار دیگه هم ببینی
مثل اینکه حسابی بنهفته به ابر چهر دلبند
با خودت میگی اگه تو مسیر بودم چی می شد؟ الان چه کار می کردم؟
گم می شی تو کوچه پس کوچه های خیال
...
یه قطره ی سرگردون بارون روی گونه ات می شینه
انگار می خواد خبری بهت بده
تا بخوای بخودت بیای یه پروانه ی کوچولو رو می بینی که
سوار موج باد شده و از تو رد می شه
به هر نوگل تازه سر می زنه و صورت ماهش رو می بوسه
دست دراز می کنی شاید بتونی بهش برسی
اما اون چابک تر از ایناست
بی اختیار دست هاتو به دو طرف باز می کنی
انگار که تو هم بخوای سوار موج باد بشی
شروع می کنی به دویدن پشت سر اون پروانه
.....
دماوند همیشه جاویدم دلتنگ روی ماهت بودم
از دورها دیدمت دلتنگ تر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود
بدیدم و مشتاق تر شدم (سعدی)
یه شب پر ستاره
مثل اون شبی که توی دماوند تنها سر پناهم آسمون خدا بود
مثل اون شبی که کاکل قله ی سن بران مثل ستاره می درخشید
و من می خوندم : ستاره ی شب تیره یار من است
یه شب شهاب بارون
مثل اون شبی که شهاب ها توی دریاچه ی گهر غرق می شدن
مثل اون شبایی که تو حیاط خونه دراز می کشیدم و تلاش می کردم
ستاره های ، یه گوشه ی آسمون رو بشمارم و یه شهاب دلمو می دزدید
یه شب مهتاب
مثل اون شبی که زهره مهمون ماه بود
مثل اون شبی که زیر نور ماه از عطر یاس مست شدیم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا
که شب تا روز ، روز تا شب
سخن با ماه می گویم ، پری در خواب می بینم (حافظ)
چه بسیارند کوه ها و چه اندازه وقت تنگ است
کی روی ، ره زکه پرسی ، چه کنی چون باشی؟
خیلی وقته که کوه نرفتم ولی حتی فکر کردن
به اینکه دوباره میتونم اونجا باشم هم زیباست.
دردست گلی دارم، اینبار که می آیم
کان را به تو بسپارم، اینبار که می آیم
خواهم اگرم سنجی،می سنج که جز مهرت
از هرچه سبکبارم، اینبار که می آیم
دیروز بهل جانا! باتو همه از فردا
یک سینه سخن دارم، اینبار که می آیم






























