تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد

Ay, ay, ay, ay,
Canta y no llores,
Porque cantando se alegran,
Cielito lindo, los corazones

آی آی آی ٬بخوان و گریه نکن دلبرک زیبا ٬زیرا آواز باعث  شادی قلبها است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 10:39  توسط حمید رضا  | 

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار م

ن خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

می‌گریستم در دلش با درد دوست

او گمان می‌کرد اشک چشم اوست

گر جهان از عشق، سرگشته است و مست

جان مست عشق بر من عاشق است

ناز اینجا می‌نهد روی نیاز

گر دلی داری بیا اینجا بباز


(هوشنگ ابتهاج)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 1:6  توسط حمید رضا  | 

اگر کوهها کر نبودند....

اگر آبها تر نبودند....

اگر باد می ایستاد.... ..

اگر حرفهای دلم بی اگر بود...

اگر فرصت چشم من بیشتر بود...

اگر میتوانستم از خاک...

یک دسته لبخند پرپر بچینم ...

تو را میتوانستم ای دور.... از دور... یکبار دیگر ببینم


زنده یاد ، قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:45  توسط حمید رضا  | 

به سَرِ مناره

               اُشتُر،

رَود و فغان برآرد: که

«نهان شدم من اين‌جا، مکنيد آشکارم.»

 

شتر است مردِ عاشق

سرِ آن مناره عشق است،

که مناره‌ها ست فانی و

                            ابدی است اين منارم.

 

تو پيازهای گل را

به تکِ زمين نهان کن،

به بهار سر برآرد

که من آن قمرعذار ام.


مولانا جلال الدین محمد 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 23:28  توسط حمید رضا  | 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

شعر از فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 22:41  توسط حمید رضا  | 


به شراب می مانی

خوشرنگ و زلال
به کرشمه می خوانیم
به شبی مستی
می نوشمت
صبح بعد
نیستی اما
مثل همان مستی

و من خیره که

شراب بود یا تو

<<از عاطفه فلاح در گودر>>


+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 11:6  توسط حمید رضا  | 

می دود آسمان

می دود ابر

می دود دره و می دود کوه

می دود جنگل سبز انبوه

می دود فکر می دودعمر

می دود موج و مهواره و ماه

می دود زندگی خواه و ناخواه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 6:36  توسط حمید رضا  | 

برای همرزمان سبز سرزمین مادری ام


و به بهانه ی حضور آسمانی شان در روز سبز


به آفتاب بیاندیش که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 0:3  توسط حمید رضا  | 

تردید نکن سپیده سرخواهد زد

خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد

تردید نکن کسی ز نسل خورشید 

بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد

دستان سحر به استخاره روزی 

تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد

طوفان زده ایم وناخدایی ازنو

درموج بلا دل به  خطر خواهد زد

بازوی عدالتی دگر می آید

تی پا به بساط زور و زر خواهد زد

 یک روز اراده ی بشر زنجیری 

بر پای همین قضا قدر خواهد زد

این آتش خفته زیر خاکستر باز 

صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد

هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته 

باز در خواهد زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 14:20  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 در میان تاریکی شمعی بیفروز

تا دیگران فکر کنند که تو هم خورشیدی داری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 12:53  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

زمان خوشدلی دریاب و دریاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

(حافظ شیرازی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 13:17  توسط حمید رضا  | 

شاد زی با سياه چشمان شـــــــاد
که جهان نيست جز فســـــانه و باد

زآمده تنــــــگ دل نبايد بـــــــــــود
وز گذشتـــــه نکرد بايـــــــــــد ياد

من و آن جعـــــــد موی غاليـــه بوی
من و آن مــــــاه روی حور نـــــژاد

نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد

باد و ابر است اين جهان افســــوس
باده پيش آر هرچــــــــه بــــــاداباد

(رودکی)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 11:11  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 میل ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس

غمزت ؟ به نگه کردن آهوی رمیده

شعر :سعدی شیرازی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 15:7  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

آخرین نگاه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:22  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 چی دیده بود ؟ چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی انگار که یه کوپه دوزاری

انگار که یه طاقه حریر با حاشیه منجوق کاری

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 12:7  توسط حمید رضا  | 

اگر پیچ و خم های رودخانه قره قاج ، آنجا که به

نخلستان مکو می رسد آن همه دل انگیز نبود،

اگر بیشه ها و دشت های پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت،

اگر پر و بال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهوهایش آن همه سیاه نبود

روزگار من غیر از این بود

اگر این اگر ها نبود ،من آدمی دیگر بودم در عالمی دیگر

(محمد بهمن بیگی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 9:41  توسط حمید رضا  | 

 

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

 

امروز روز پادشاه شعر و عاشقی است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 19:20  توسط حمید رضا  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

 پادشاه فصل ها پاییز (مهدی اخوان ثالث)

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic 

یه پاییز هزار رنگ و پر از نم نم بارون آرزو می کنم

براتون

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 23:10  توسط حمید رضا  | 

 

خدایا یک نفس آواز! آواز!

دلم را زنده کن  اعجاز! اعجاز!

بیا بال و پر ما را بیاموز

به قدر یک قفس پرواز! پرواز!

(قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 0:31  توسط حمید رضا  | 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری کنی 

 (پابلو نرودا)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 16:31  توسط حمید رضا  | 

شبی از شب ها به من گفتی شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

به امیدی که تو فانوس شب من باشی

 

های کجایی شب ستاره بارون

شب زیبا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 23:56  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 زندگی رنگ است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 10:57  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic 

 خوش به حال تو ، جوجو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 10:55  توسط حمید رضا  | 

صوفی‌يی گفت: من شکم را سه قسم کنم. ثلثی برای نان، ثلثی برای آب، ثلثی برای نفس.

آن صوفی ديگر گفت: من شکم پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.

ماند نفس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد.

(شمس تبریزی)

این مردان سخن به رمز می گویند یعنی که تو دل پر محبت کن

وحی لطیف است جای خود باز کند

ماند جان اگر بایدش باشد و اگر نباید نباشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 15:5  توسط حمید رضا  | 

به سرش زده باد

نگاهش کنید!

چگونه میان درخت ها می دود

سرش را به پنجره ها می کوبد

 

به سرش زده باد

دستش را

به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را به هم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه گرما زده....

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!

دیوانه شده این پسر

پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

 

(شمس لنگرودی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:49  توسط حمید رضا  | 

 

شباهنگام که میهمان ستارگانت هستم، می ستایمت

سحرگاهان، همسفر شهاب ها ، مسافر ناکجا آبادی در دور دست می شوم

بامدادان دل تازه می کنم به برآمدن بلند آفتاب، در پهنای بی کرانت

 

شب های ابری و تاریک، تازه پی به توانایی آفریننده ی بی همتایت می برم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 11:39  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

   برآمدن آفتاب رمزی است

  نوید زندگی و تلاشی دوباره است، پلنگ خفته در بیشه زار را

  پرندگان نغمه خوان تصنیفی تازه می سرایند

  کبوتر مادر به شوق سیر کردن جوجه های گرسنه اش 

  دگر باره بال می گشاید و جستجو می کند، خوان بی کران مهربان پروردگار را...

  زمین دوباره زنده می شود...

 

  راستی آخرین برآمدن بلند آقتاب را، کی و کجا به نظاره ایستاده ایم؟

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 10:44  توسط حمید رضا  | 

 

به جهان زیبا ای دلبر
تو همین بر زشتی ها منگر

غم و شادی دارد این دنیا
زچه خواهی دل را غم پرور

دل اگر با غم الفت گیرد
ببرد هر شوری را از سر

چو به شور و شادی خو گیرد
ندهد ره بر غم ها دیگر

منگر کار بسته، غنچه واگردد آخر
پایان گیرد شبها آید صبح روشن گر

بانگ زاغان مشنو،  بشنو آوای بلبل
بر هر خاری منگر،  بنگر بر جلوه ی گل

غم دنیا بر دنیا دار ارزانی
که نیارد بر دلها جز ویرانی

دگر از این خوشتر نجویم کاری
که به دست آرم دامان دلداری

بر روی یاران چون گل خندان شو
با صبح بهاران هم پیمان شو

دنیا گر گاهی زشتی دارد گر دل بیازارد
روزی هم گل می بارد

آزرده هرگز مکن خاطر،  زیرا خدا آخر
قلبی غمگین نگذارد

 

اولین باری که این ترانه رو شنیدم

زلال کارون همیشه جاری در پیش چشمانم می درخشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 11:7  توسط حمید رضا  | 

خدای مهربان شکوفه های هزار رنگ به دامان سرزمین مادری ام پاشیده

چرا که برهوت تنهایی آدم ها رنگ می خواهد

دامان سرزمین مادری ام، هزار پرده ی نو می گشاید پیش چشمانم

گاه مهر به دامانش می تابد

تا گرم کند دل های از محبت دور را

گاه از بارش تند باران بهاری تر دامان می شود

تا سبز و سبز تر برویاند چمن زارن را

گاه دامان و گیسوان به دست رقصاننده ی باد می سپارد

تا نوازش کند گونه ی لاله های نو رسته را

گاه هزار الماس رنگین به گیسوان شب رنگش می آویزد

تا نور امید باشد به شبهای من و تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 18:1  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 گر دل من بی قراری می کند

نوبهار است و بهاری می کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 22:12  توسط حمید رضا  | 

نوروز منی تو

با جان نو خریده به دیدارت
می دوم


شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم


تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای

(شمس لنگرودی)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 11:39  توسط حمید رضا  | 

عصر هایی هم هست که خسته ام

خسته از این همه هیاهو

از این شهر پر دود

از این آدم های هزار سودا و گاه هزار رنگ

سرم را به شیشه ی ماشین تکیه می دهم

تا شاید سرگیجه و خستگی را دمی فرو بنشانم

چشمم خیره می ماند به نقاشی بی مانندش

تابلوی ابر و بادش شور را در دل زنده می کند

غروب هزار رنگش نوید میهمانی ستاره ها را میدهد

هرچند که در آسمان این شهر پر دود به زور ماه را می شود دید

 

راستی ... او هم خسته می شود آیا؟

او هم سرش را به جایی تکیه می دهد ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 21:30  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 البرز کوه چشم به راه بهار است

و من بی تاب تماشای دوباره ی رقص پروانه ها در باد

(ساکن خانه باد)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 12:37  توسط حمید رضا  | 

 

زندگی آیینه نیست که بر او می نگری

زندگی خاک ره است که بر او می گذری

گر چه غم همراه اوست دل به اندوه مبند

چون خم حافظ خون به دل باش و بخند

آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند

وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 8:57  توسط حمید رضا  | 

 

با توام هان ای باد کولی پای

با توام ای نوازشگر گونه ی لاله های واژگون و گیسوان گندم زار

با توام ای اسب سرکش و تیز پای دشت های بی انتها

با توام ای دخترک بازیگوش که بلندای کوه ها ماوای توست

راستی زیبا ترین چشم انداز کجاست؟

 دخترک با لبخند می گوید

سرزمین من اکنون چشم به راه بهار است

این زمان شکوفه ها را دریاب تا دیگر فصل بگویمت .....

Image and video hosting by TinyPic

پاسخی بود به فراخوان نون تافتون

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 17:18  توسط حمید رضا  | 

هاي با توام عروسكي گلي

هاي با توام شاهكار لحظه هاي دلتنگي خدا

دلم با خواندن گوشه نويس وبلاگت يهو پركشيد

واسه روزهاي دانشجويي واسه دانشكده و همكلاسي هام

واسه ارديبهشت شيراز و حياط دانشكده كه غرق گل بود

عروسك گلي دلم داغ شد

رفتم تا دورهاي نزديك ...

پی نوشت : اینو واسه یکی از دوستان کامنت گذاشتم

اینو هم یکی از دوستان برام کامنت گذاشت :

دورهای نزدیکی که وقتی نزدیک بودند آرزوی امروزها را در برداشتند و حالا . . .

حالا شدند خاطره های امروز
گاهی غبطه دیروز
گاهی لبخندی محو از مروری تلخ
. . .

هر روز تکرار همان دیروزهاست کمی تازه تر اما

تکرار همان دورهای نزدیک این شاهکار لحظه های دلتنگی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:27  توسط حمید رضا  | 

 

کوچک تر که بودم دلم پر می زد برای سفرهای دور و دراز

سفر به هزار توی جاده ها و رنگین کمان شهرها و آبادی های سرزمین مادری ام

این روزها هرگاه که فرصتی دست می دهد به شوق دیدن رنگین کمان خاطرات کودکی

با جان و دلم پر می کشم به گوشه ای از این خاک زر خیز ، این خاک مهربان ...

می کوشم تا آدم های این سرزمین را آنگونه که زندگی می کنند بینم و آنگونه که هستند دریابم

برق چشمان جادوی دختران زیبای سرزمینم را در قاب دوربین جاودانه کنم

و تابلویی سازم از غرور مردان مردان ایل آنگاه که چوبدست بر دوش می نهند و بر

بلندای صخره ای ساعت ها بدون هیچ تکانی می ایستند

در پیچ و خم جاده ها و کوچه پس کوچه های آبادی های این سرزمین به جستجوی

یک نشانی نیز هستم

کجاست خانه باد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 13:37  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

شادمانه باریدی آسمان بی کران

همنوای دلم شدی

ساعت ها به دانه های سپید برف خیره شدم

و با هر دانه ی رقصان دلم تازه شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 20:49  توسط حمید رضا  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

کاریش نمی شه کرد دل که هوایی باشه

هرآنچه دیده بیند دل کند یاد

هوای رهایی ؟

یا دل هوایی ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 13:22  توسط حمید رضا  | 

 

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

(خیام)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 11:36  توسط حمید رضا  | 

 

سئوال هایم را خط به خط جواب بده و به دنبالم بیا

 

اینجا آدمی ایستاده دلش پر زغم و پایش درگل

 

به جان بکوش تا خوش بین باشی و زیبا بیاندیشی ... آنقدر خوش بین که شرمنده نشوی

چگونه می خوانیش ؟

بیشتر بکوش ...

حال چگونه می خوانیش ؟

میدانی مولوی چگونه می خواندش ؟

 پای من گرچه در این گل مانده است

نه که من سرو چنین بستانم

 مولوی آدم پا در گل را همچو سرو بستان می داند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 20:15  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 10:33  توسط حمید رضا  | 

 

گاه شاد بودن می تواند کاری بس دشوار باشد.

لازمه شاد زیستن، جستجوی زیبایی ها و خوبی هاست.

یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری غبار پنجره را...

این شه پر تیز پرواز خیال و اراده ی من است که مرا به کوچه باغ های رنگین زندگی می برد

و یا به زندان تیره ی غم رهنمون می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 9:24  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 12:14  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 دیگه برگا نمی رقصن...

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

پس نم نم بارون پاییز کجاست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 11:3  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

در سینه ام دل به یاد تو مستانه رقصد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 15:23  توسط حمید رضا  | 

 

در عشق قرار بی قراری است

(عطار)

 

اگه به کتابخونه نگاه می کردی جا می خوردی

 

ده، دوازده تا کتاب بیشتر توی کتاب خونه باقی نمونده بود

 

همه رو دونه دونه ، هر کدوم رو به بهونه ای از کتابخونه بیرون کشیده بود

 

آخر سر هم یه گوشه ی اطاق رهاشون کرده بود

 

انگار هیچ کدوم از اون کتاب ها حرف تازه ای واسه ی آروم کردن دل بی قرار مهران نداشتن

 

 

بی بی می گفت : ببم چرو یه دقه آروم نداری؟

 

دلت مث دل گنجشک دل دل می کنه!

 

مثل اینکه فقط بی بی خوب می دونست مهران چه حالی داره

 

راست می گفت آروم و قرار از خونه ی دلش پر کشیده بود

 

همین امروز هزار بار مداد طراحی رو برداشته بود و سعی کرده بود

 

یک ساعت، فقط یک ساعت طراحی کنه

 

نقش دستی ، تاب زلفی ، طرح برگی ... هر چی ، هرچی که بتونه

 

چند دقیقه ای از دنیای بی قراری رهاش کنه

 

و از همه مهمتر امروز عصر دوباره خجالت زده ی نگاه مهربون استاد شریفی نشه.

 

 

دیگه نه دست و دلش به درس خوندن می رفت

 

نه حوصله ی مسخره بازی ها و چرند گفتن های بچه های محله رو داشت

 

تمام دنیاش شده بود همین عصرهای یک شنبه

 

که توی کلاس طراحی بتونه ستاره رو ببینه

 

اونم چه دنیایی؟!!!

 

 

 

آقا کریم دربون آموزشگاه داشت غرغر می کرد: که چرا اینقدر زود اومدی

 

مهران بدون توجه به غرزدن های اون رفت سمت حیاط آموزشگاه و سر جای همیشگی خودش

 

روی نیمکت نشست و چشم دوخت به در

 

تا همین چند لحظه پیش دست و دل و نگاهش بی قرار بود

 

اما حالا دست و پا و نگاهش آروم گرفته بود و هرچی بی قراری بود سرریز شده بود توی دل مهران

 

با هر سایه ی عبوری از پشت در دلش گر می گرفت ...

 

 

استاد شریفی دست روی دستای یخ کرده ی مهران گذاشت و گفت :

 

خب بگو ببینم این برگشته مژگان کیه که اینطوری قرار از دل تو برده؟

 

مهران خندید و گفت: استاد اذیت نکنید

 

چیزی نیست فقط این روزا دستم به طراحی نمی ره

 

استاد شریفی گفت : اگه وقت کردی و چشمت به آینه افتاد یه نگاهی به رنگ و روی خودت بنداز

 

تا دستگیرت بشه که من جادوگری نمی دونم اون چیزی رو که دیدم، گفتم

 

حالا پاشو بریم که بچه ها منتظرند

 

دنیای یک ساعته ی مهران تموم شده بود

 

بدون حرف و کلامی ، حتی بدون نگاهی دو سویه

 

امروز ستاره دیر اومد

 

واسه همین هم بود که مهران نتونست مثل روزهای قبل یه دل سیر روی ماهشو ببینه

 

 

 

 

 

زیر چشمش حسابی کبود شده

 

به روش نمیارم

 

میگم: کجا بودی تا این وقت شب؟به خونه خبر دادی؟

 

میخنده و میگه : رفته بودم عشق بازی

 

– ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او-

 

تخته طراحی رو گذاشتم پیش آقا کریم و تا سرکوچه رو دنبال ماشینش دویدم

 

از اونجا هم یه ماشین دربست گرفتم و دنبالش رفتم تا خونشون رو پیدا کردم

 

هر کاری کردم نتونستم دل بکنم و برگردم خونه

 

اونقدر وایسادم و به پنجره ی اتاق طبقه دوم زل زدم تا یه دیوونه اومد و گیر داد که اینجا چه کار داری ؟

 

من هم که از اون دیوونه تر کار کشید به کتک کاری و این شد که می بینی

 

میگم : خوب پس اومدی دنیای یک ساعته رو چند ساعته اش کنی پای چشمت بادمجون کاشتن

 

میگه : ولی می ارزید، دلم آروم تر بود

 

یه بار رفتم دستگیره ی در حیاط رو گرفتم بوشو حس می کردم

 

از پنجره ی اتاق چشم دوخته به ستاره های آسمون

 

 

طنین موسیقی :

 

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

 

خانه به خانه ، در به در ، کوچه به کوچه  ، کو به کو

 

مهر تو با دل حزین بافته با قماش جان

 

رشته به رشته  ، نخ به نخ  ، تار به تار  و پو به پو

 

 

 

نگاهم رو از برق قطره ی اشکی که از گوشه چشم مهران داره به

 

ستاره های آسمون لبخند می زنه  می دزدم

 

چشم هام روی هم میزارم تا تنها باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 19:56  توسط حمید رضا  | 

نسیم گیسوان طلایی رنگ دخترک را افشان می کند

مثل همیشه دخترک از مادر جلو زده و روی تنه ی شکسته ی درخت صدر نشسته،

دستان کوچکش را به زیر چانه زده ، زیر لب نوایی را زمزمه می کند و انتظار مادر را می کشد

پری رو یی بلند بالا، با دامنی رنگ رنگ و پر چین از پی دخترک روان است

چشمان مادر، درخشان تر از برق پولک های دامنش به دنبال دخترک می دود  و جست خیز هایش را تماشا می کند

مادر بقچه ی غذا بر سر و شوری نهان در دل دارد

شوری که هر روز همین ساعت به سراغش می آید

شور نزدیکی لحظه ی دیدار...

 

کمی آنسوتر

دستان کشیده ی مردی قوی پیکر رو به آسمان است

مرد رو به شالیزار و سر به آسمان دارد

سپاس می گوید مهربان پروردگار را

سپاس می گوید سرسبزی و برکت شالیزاران را

سپاس می گوید تندرستی و آرامشی را که به او و خانواده ی کوچکش بخشیده

...

صدای خنده های کودکانه ی دخترک

مرد را ندا می دهد که : گاه آن رسیده تا دمی زیر سایه ی سپیدار

با خانواده ی کوچکش بیاساید

مادر سفره می گشاید، عطر برنج دم کرده ی مادر هوش از سر دخترک گرسنه می برد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 12:54  توسط حمید رضا  | 

صدای رسا و مهربانت همه جا هست

همره غرش رعد

هم نوای هوهوی باد  و هم صدای خروش دریا

بوی زلف پریشانت را باد سحری ، هر صبحگه در عالم می پراکند

قطره های باران ، این قاصدان مهر بی پایان تو

پیام نوازشهای عاشقانه ات را با پوست صورتم باز می گویند

دل عاشقم را هر روز به نور امید روشن می کنی

با بال مرغ بلند پرواز آرزو ،  پرواز می دهی

و به جادوی عشق می نوازی

دامن پر مهر خویش را دیرگاهی است به میزبانی ام گشوده ای

دامنی به گستردگی و رنگارنگی لاله زارانت

آری تو عاشقانه میزبان منی

و من سرگشته ، به هر کوی ترا می جویم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 18:14  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic 

 

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

(حافظ)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 9:33  توسط حمید رضا  |