Canta y no llores,
Porque cantando se alegran,
Cielito lindo, los corazones آی آی آی ٬بخوان و گریه نکن دلبرک زیبا ٬زیرا آواز باعث شادی قلبها است
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
شرح دردم با تو گوید مثنوی
با لب دمساز خود جفت آمدم
گفتنی، بشنو که در گفت آمدم
من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار م
ن خمش کردم خروش چنگ را
گرچه صد زخم است این دلتنگ را
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمیدانست و خود را میستود
من همی کندم نه تیشه، کوه را
عشق شیرین میکند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خام اندیش را
میگریستم در دلش با درد دوست
او گمان میکرد اشک چشم اوست
گر جهان از عشق، سرگشته است و مست
جان مست عشق بر من عاشق است
ناز اینجا مینهد روی نیاز
گر دلی داری بیا اینجا بباز
(هوشنگ ابتهاج)
اگر آبها تر نبودند....
اگر باد می ایستاد.... ..
اگر حرفهای دلم بی اگر بود...
اگر فرصت چشم من بیشتر بود...
اگر میتوانستم از خاک...
یک دسته لبخند پرپر بچینم ...
تو را میتوانستم ای دور.... از دور... یکبار دیگر ببینم
زنده یاد ، قیصر امین پور
به سَرِ مناره
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اينجا، مکنيد آشکارم.»
شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که منارهها ست فانی و
ابدی است اين منارم.
تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعذار ام.
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند
خوشا نيروي هستيزاي لبخند
خوشا لبخند شاديآفرينان
كه شادي رويد از لبخند اينان
نميداني- دريغا- چيست شادي
كه ميگويي: به گيتي نيست شادي
نه شادي از هوا بارد چو باران
كه جامي پر كني از جويباران
نه شادي را به دكان ميفروشند
كه سيل مشتري بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونين دلي از جور ايام
« لب خندان بياور چون لب جام»
به پيش اهل دل گنجيست شادي
كه دستاورد بيرنجي ست شادي
به آن كس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلي لبخندپرور
به آن كس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشد شادماني را سزاوار
نه از اين جفت و از آن طاق يابي
كه شادي را به استحقاق يابي
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روي هر كه خندان است خندد
چو گل هرجا كه لبخند آفريني
به هر سو رو كني لبخند بيني
چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه ميربايند
گذشت لحظه را آسان نگيري
چو پايان يافت پايان ميپذيري
مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
شعر از فریدون مشیری
به شراب می مانی
خوشرنگ و زلالو من خیره که
شراب بود یا تو
<<از عاطفه فلاح در گودر>>
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود فکر می دودعمر
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
و به بهانه ی حضور آسمانی شان در روز سبز
به آفتاب بیاندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن
(حسین پناهی)
خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد
تردید نکن کسی ز نسل خورشید
بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد
دستان سحر به استخاره روزی
تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد
طوفان زده ایم وناخدایی ازنو
درموج بلا دل به خطر خواهد زد
بازوی عدالتی دگر می آید
تی پا به بساط زور و زر خواهد زد
یک روز اراده ی بشر زنجیری
بر پای همین قضا قدر خواهد زد
این آتش خفته زیر خاکستر باز
صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد
هر (قاصدکی) پیام بیداری را بر دوش گرفته
باز در خواهد زد...
نخلستان مکو می رسد آن همه دل انگیز نبود،
اگر بیشه ها و دشت های پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت،
اگر پر و بال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهوهایش آن همه سیاه نبود
روزگار من غیر از این بود
اگر این اگر ها نبود ،من آدمی دیگر بودم در عالمی دیگر
(محمد بهمن بیگی)
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
امروز روز پادشاه شعر و عاشقی است.
خدایا یک نفس آواز! آواز!
دلم را زنده کن اعجاز! اعجاز!
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز! پرواز!
(قیصر امین پور)
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند
شبی از شب ها به من گفتی شب باش
من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
به امیدی که تو فانوس شب من باشی
های کجایی شب ستاره بارون
شب زیبا
صوفیيی گفت: من شکم را سه قسم کنم. ثلثی برای نان، ثلثی برای آب، ثلثی برای نفس.
آن صوفی ديگر گفت: من شکم پر نان کنم. آب لطيف است و جای خود باز کند.
ماند نفس. خواهد برآيد، خواهد برنيايد.
(شمس تبریزی)
این مردان سخن به رمز می گویند یعنی که تو دل پر محبت کن
وحی لطیف است جای خود باز کند
ماند جان اگر بایدش باشد و اگر نباید نباشد
به سرش زده باد
نگاهش کنید!
چگونه میان درخت ها می دود
سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه گرما زده....
گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!
(شمس لنگرودی)
شباهنگام که میهمان ستارگانت هستم، می ستایمت
سحرگاهان، همسفر شهاب ها ، مسافر ناکجا آبادی در دور دست می شوم
بامدادان دل تازه می کنم به برآمدن بلند آفتاب، در پهنای بی کرانت
شب های ابری و تاریک، تازه پی به توانایی آفریننده ی بی همتایت می برم
برآمدن آفتاب رمزی است
نوید زندگی و تلاشی دوباره است، پلنگ خفته در بیشه زار را
پرندگان نغمه خوان تصنیفی تازه می سرایند
کبوتر مادر به شوق سیر کردن جوجه های گرسنه اش
دگر باره بال می گشاید و جستجو می کند، خوان بی کران مهربان پروردگار را...
زمین دوباره زنده می شود...
راستی آخرین برآمدن بلند آقتاب را، کی و کجا به نظاره ایستاده ایم؟
به جهان زیبا ای دلبر
تو همین بر زشتی ها منگر
غم و شادی دارد این دنیا
زچه خواهی دل را غم پرور
دل اگر با غم الفت گیرد
ببرد هر شوری را از سر
چو به شور و شادی خو گیرد
ندهد ره بر غم ها دیگر
منگر کار بسته، غنچه واگردد آخر
پایان گیرد شبها آید صبح روشن گر
بانگ زاغان مشنو، بشنو آوای بلبل
بر هر خاری منگر، بنگر بر جلوه ی گل
غم دنیا بر دنیا دار ارزانی
که نیارد بر دلها جز ویرانی
دگر از این خوشتر نجویم کاری
که به دست آرم دامان دلداری
بر روی یاران چون گل خندان شو
با صبح بهاران هم پیمان شو
دنیا گر گاهی زشتی دارد گر دل بیازارد
روزی هم گل می بارد
آزرده هرگز مکن خاطر، زیرا خدا آخر
قلبی غمگین نگذارد
اولین باری که این ترانه رو شنیدم
زلال کارون همیشه جاری در پیش چشمانم می درخشید.
چرا که برهوت تنهایی آدم ها رنگ می خواهد
دامان سرزمین مادری ام، هزار پرده ی نو می گشاید پیش چشمانم
گاه مهر به دامانش می تابد
تا گرم کند دل های از محبت دور را
گاه از بارش تند باران بهاری تر دامان می شود
تا سبز و سبز تر برویاند چمن زارن را
گاه دامان و گیسوان به دست رقصاننده ی باد می سپارد
تا نوازش کند گونه ی لاله های نو رسته را
گاه هزار الماس رنگین به گیسوان شب رنگش می آویزد
تا نور امید باشد به شبهای من و تو
با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم
تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای
(شمس لنگرودی)
خسته از این همه هیاهو
از این شهر پر دود
از این آدم های هزار سودا و گاه هزار رنگ
سرم را به شیشه ی ماشین تکیه می دهم
تا شاید سرگیجه و خستگی را دمی فرو بنشانم
چشمم خیره می ماند به نقاشی بی مانندش
تابلوی ابر و بادش شور را در دل زنده می کند
غروب هزار رنگش نوید میهمانی ستاره ها را میدهد
هرچند که در آسمان این شهر پر دود به زور ماه را می شود دید
راستی ... او هم خسته می شود آیا؟
او هم سرش را به جایی تکیه می دهد ؟
زندگی آیینه نیست که بر او می نگری
زندگی خاک ره است که بر او می گذری
گر چه غم همراه اوست دل به اندوه مبند
چون خم حافظ خون به دل باش و بخند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند
وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند
با توام هان ای باد کولی پای
با توام ای نوازشگر گونه ی لاله های واژگون و گیسوان گندم زار
با توام ای اسب سرکش و تیز پای دشت های بی انتها
با توام ای دخترک بازیگوش که بلندای کوه ها ماوای توست
راستی زیبا ترین چشم انداز کجاست؟
دخترک با لبخند می گوید
سرزمین من اکنون چشم به راه بهار است
این زمان شکوفه ها را دریاب تا دیگر فصل بگویمت .....
پاسخی بود به فراخوان نون تافتون
هاي با توام شاهكار لحظه هاي دلتنگي خدا
دلم با خواندن گوشه نويس وبلاگت يهو پركشيد
واسه روزهاي دانشجويي واسه دانشكده و همكلاسي هام
واسه ارديبهشت شيراز و حياط دانشكده كه غرق گل بود
عروسك گلي دلم داغ شد
رفتم تا دورهاي نزديك ...
پی نوشت : اینو واسه یکی از دوستان کامنت گذاشتم
اینو هم یکی از دوستان برام کامنت گذاشت :
دورهای نزدیکی که وقتی نزدیک بودند آرزوی امروزها را در برداشتند و حالا . . .
حالا شدند خاطره های امروز
گاهی غبطه دیروز
گاهی لبخندی محو از مروری تلخ
. . .
هر روز تکرار همان دیروزهاست کمی تازه تر اما
تکرار همان دورهای نزدیک این شاهکار لحظه های دلتنگی
کوچک تر که بودم دلم پر می زد برای سفرهای دور و دراز
سفر به هزار توی جاده ها و رنگین کمان شهرها و آبادی های سرزمین مادری ام
این روزها هرگاه که فرصتی دست می دهد به شوق دیدن رنگین کمان خاطرات کودکی
با جان و دلم پر می کشم به گوشه ای از این خاک زر خیز ، این خاک مهربان ...
می کوشم تا آدم های این سرزمین را آنگونه که زندگی می کنند بینم و آنگونه که هستند دریابم
برق چشمان جادوی دختران زیبای سرزمینم را در قاب دوربین جاودانه کنم
و تابلویی سازم از غرور مردان مردان ایل آنگاه که چوبدست بر دوش می نهند و بر
بلندای صخره ای ساعت ها بدون هیچ تکانی می ایستند
در پیچ و خم جاده ها و کوچه پس کوچه های آبادی های این سرزمین به جستجوی
یک نشانی نیز هستم
کجاست خانه باد؟
سئوال هایم را خط به خط جواب بده و به دنبالم بیا
اینجا آدمی ایستاده دلش پر زغم و پایش درگل
به جان بکوش تا خوش بین باشی و زیبا بیاندیشی ... آنقدر خوش بین که شرمنده نشوی
چگونه می خوانیش ؟
بیشتر بکوش ...
حال چگونه می خوانیش ؟
میدانی مولوی چگونه می خواندش ؟
پای من گرچه در این گل مانده است
نه که من سرو چنین بستانم
مولوی آدم پا در گل را همچو سرو بستان می داند
گاه شاد بودن می تواند کاری بس دشوار باشد.
لازمه شاد زیستن، جستجوی زیبایی ها و خوبی هاست.
یکی زیبایی منظره را می بیند، دیگری غبار پنجره را...
این شه پر تیز پرواز خیال و اراده ی من است که مرا به کوچه باغ های رنگین زندگی می برد
و یا به زندان تیره ی غم رهنمون می شود.
در عشق قرار بی قراری است
(عطار)
اگه به کتابخونه نگاه می کردی جا می خوردی
ده، دوازده تا کتاب بیشتر توی کتاب خونه باقی نمونده بود
همه رو دونه دونه ، هر کدوم رو به بهونه ای از کتابخونه بیرون کشیده بود
آخر سر هم یه گوشه ی اطاق رهاشون کرده بود
انگار هیچ کدوم از اون کتاب ها حرف تازه ای واسه ی آروم کردن دل بی قرار مهران نداشتن
بی بی می گفت : ببم چرو یه دقه آروم نداری؟
دلت مث دل گنجشک دل دل می کنه!
مثل اینکه فقط بی بی خوب می دونست مهران چه حالی داره
راست می گفت آروم و قرار از خونه ی دلش پر کشیده بود
همین امروز هزار بار مداد طراحی رو برداشته بود و سعی کرده بود
یک ساعت، فقط یک ساعت طراحی کنه
نقش دستی ، تاب زلفی ، طرح برگی ... هر چی ، هرچی که بتونه
چند دقیقه ای از دنیای بی قراری رهاش کنه
و از همه مهمتر امروز عصر دوباره خجالت زده ی نگاه مهربون استاد شریفی نشه.
دیگه نه دست و دلش به درس خوندن می رفت
نه حوصله ی مسخره بازی ها و چرند گفتن های بچه های محله رو داشت
تمام دنیاش شده بود همین عصرهای یک شنبه
که توی کلاس طراحی بتونه ستاره رو ببینه
اونم چه دنیایی؟!!!
آقا کریم دربون آموزشگاه داشت غرغر می کرد: که چرا اینقدر زود اومدی
مهران بدون توجه به غرزدن های اون رفت سمت حیاط آموزشگاه و سر جای همیشگی خودش
روی نیمکت نشست و چشم دوخت به در
تا همین چند لحظه پیش دست و دل و نگاهش بی قرار بود
اما حالا دست و پا و نگاهش آروم گرفته بود و هرچی بی قراری بود سرریز شده بود توی دل مهران
با هر سایه ی عبوری از پشت در دلش گر می گرفت ...
استاد شریفی دست روی دستای یخ کرده ی مهران گذاشت و گفت :
خب بگو ببینم این برگشته مژگان کیه که اینطوری قرار از دل تو برده؟
مهران خندید و گفت: استاد اذیت نکنید
چیزی نیست فقط این روزا دستم به طراحی نمی ره
استاد شریفی گفت : اگه وقت کردی و چشمت به آینه افتاد یه نگاهی به رنگ و روی خودت بنداز
تا دستگیرت بشه که من جادوگری نمی دونم اون چیزی رو که دیدم، گفتم
حالا پاشو بریم که بچه ها منتظرند
دنیای یک ساعته ی مهران تموم شده بود
بدون حرف و کلامی ، حتی بدون نگاهی دو سویه
امروز ستاره دیر اومد
واسه همین هم بود که مهران نتونست مثل روزهای قبل یه دل سیر روی ماهشو ببینه
زیر چشمش حسابی کبود شده
به روش نمیارم
میگم: کجا بودی تا این وقت شب؟به خونه خبر دادی؟
میخنده و میگه : رفته بودم عشق بازی
– ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او-
تخته طراحی رو گذاشتم پیش آقا کریم و تا سرکوچه رو دنبال ماشینش دویدم
از اونجا هم یه ماشین دربست گرفتم و دنبالش رفتم تا خونشون رو پیدا کردم
هر کاری کردم نتونستم دل بکنم و برگردم خونه
اونقدر وایسادم و به پنجره ی اتاق طبقه دوم زل زدم تا یه دیوونه اومد و گیر داد که اینجا چه کار داری ؟
من هم که از اون دیوونه تر کار کشید به کتک کاری و این شد که می بینی
میگم : خوب پس اومدی دنیای یک ساعته رو چند ساعته اش کنی پای چشمت بادمجون کاشتن
میگه : ولی می ارزید، دلم آروم تر بود
یه بار رفتم دستگیره ی در حیاط رو گرفتم بوشو حس می کردم
از پنجره ی اتاق چشم دوخته به ستاره های آسمون
طنین موسیقی :
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه ، در به در ، کوچه به کوچه ، کو به کو
مهر تو با دل حزین بافته با قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار و پو به پو
نگاهم رو از برق قطره ی اشکی که از گوشه چشم مهران داره به
ستاره های آسمون لبخند می زنه می دزدم
چشم هام روی هم میزارم تا تنها باشه...
نسیم گیسوان طلایی رنگ دخترک را افشان می کند
مثل همیشه دخترک از مادر جلو زده و روی تنه ی شکسته ی درخت صدر نشسته،
دستان کوچکش را به زیر چانه زده ، زیر لب نوایی را زمزمه می کند و انتظار مادر را می کشد
پری رو یی بلند بالا، با دامنی رنگ رنگ و پر چین از پی دخترک روان است
چشمان مادر، درخشان تر از برق پولک های دامنش به دنبال دخترک می دود و جست خیز هایش را تماشا می کند
مادر بقچه ی غذا بر سر و شوری نهان در دل دارد
شوری که هر روز همین ساعت به سراغش می آید
شور نزدیکی لحظه ی دیدار...
کمی آنسوتر
دستان کشیده ی مردی قوی پیکر رو به آسمان است
مرد رو به شالیزار و سر به آسمان دارد
سپاس می گوید مهربان پروردگار را
سپاس می گوید سرسبزی و برکت شالیزاران را
سپاس می گوید تندرستی و آرامشی را که به او و خانواده ی کوچکش بخشیده
...
صدای خنده های کودکانه ی دخترک
مرد را ندا می دهد که : گاه آن رسیده تا دمی زیر سایه ی سپیدار
با خانواده ی کوچکش بیاساید
مادر سفره می گشاید، عطر برنج دم کرده ی مادر هوش از سر دخترک گرسنه می برد
همره غرش رعد
هم نوای هوهوی باد و هم صدای خروش دریا
بوی زلف پریشانت را باد سحری ، هر صبحگه در عالم می پراکند
قطره های باران ، این قاصدان مهر بی پایان تو
پیام نوازشهای عاشقانه ات را با پوست صورتم باز می گویند
دل عاشقم را هر روز به نور امید روشن می کنی
با بال مرغ بلند پرواز آرزو ، پرواز می دهی
و به جادوی عشق می نوازی
دامن پر مهر خویش را دیرگاهی است به میزبانی ام گشوده ای
دامنی به گستردگی و رنگارنگی لاله زارانت
آری تو عاشقانه میزبان منی
و من سرگشته ، به هر کوی ترا می جویم ....