تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد


برای شهامت بی مانندتان

برای سوزش چشمهایت

و برای کبودی ها و زخم هایتان که نشان ناجوانمردی

نامردمانی است که حکومت شان  آفتاب لب بام است


طاقت بیار رفیق داریم می رسیم

داریم می رسیم

پی نوشت : با سپاس از سحر عزیز بخاطر نکته سنجی و تیز بینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 17:3  توسط حمید رضا  | 

برای سرزمینم

برای هم میهنانم

و دل هایشان که آرزوی سبز رهایی در آن جوانه زده است


برای فردای سبز من و تو

و به امید رهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:48  توسط حمید رضا  | 

اگر کوهها کر نبودند....

اگر آبها تر نبودند....

اگر باد می ایستاد.... ..

اگر حرفهای دلم بی اگر بود...

اگر فرصت چشم من بیشتر بود...

اگر میتوانستم از خاک...

یک دسته لبخند پرپر بچینم ...

تو را میتوانستم ای دور.... از دور... یکبار دیگر ببینم


زنده یاد ، قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:45  توسط حمید رضا  | 

به سَرِ مناره

               اُشتُر،

رَود و فغان برآرد: که

«نهان شدم من اين‌جا، مکنيد آشکارم.»

 

شتر است مردِ عاشق

سرِ آن مناره عشق است،

که مناره‌ها ست فانی و

                            ابدی است اين منارم.

 

تو پيازهای گل را

به تکِ زمين نهان کن،

به بهار سر برآرد

که من آن قمرعذار ام.


مولانا جلال الدین محمد 
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 23:28  توسط حمید رضا  | 

ادبیات خوراک جان های ناخرسند و عاصی است،

زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آن چه دارند خرسند نیستند


چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدا… کوثری

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 21:9  توسط حمید رضا  | 


زمهربانی جانان طمع مبر حافظ 


که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


سیل اشکم راه دیده بسته است


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 23:52  توسط حمید رضا  | 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

شعر از فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 22:41  توسط حمید رضا  |