به شراب می مانی
خوشرنگ و زلالبه کرشمه می خوانیم
به شبی مستی
می نوشمت
صبح بعد
نیستی اما
مثل همان مستی
و من خیره که
شراب بود یا تو
<<از عاطفه فلاح در گودر>>
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
به شراب می مانی
خوشرنگ و زلالو من خیره که
شراب بود یا تو
<<از عاطفه فلاح در گودر>>
می دود ابر
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود فکر می دودعمر
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
اینجا در خیابان های تهران و اصفهان و شیراز، برادرانم که از سرو رشیدترند
و خواهرکانم که از خورشید خوش روتر در نبرد با نفرت و گلوله دل به دریا می زنند
آنجا اما هزاران هزار کیلومتر دورتر، تو از اعماق جانت فریاد می زنی که :
های خواهرکم در کف خیابان های تهران به خون غلتید
معمامله نکنید دارای اش را معامله نکنید پرنده ی پر درخون وطنمان را