حرف دیروز و امروز نیست
ثانیه هایم شده پر از خیال رهایی
رهایی از این همه گیر و دار
از این چراغ ها و آدم های هزار رنگ
خیال رها شدن و تنگ در آغوش کشیدن درخت و پرنده و سبزه و آبشار
بابا بسکی (دکتر بسکی) رو می دیدم چند شب پیش توی یه برنامه از شبکه دو به
شجاعت و شهامت و رهایی این پیر مرد هشتاد ساله غبطه خوردم
یه روزی شکسته این حصار شهر نشینی رو
شکسته و رسته از این همه هیاهو
شاد زی با سياه چشمان شـــــــاد
که جهان نيست جز فســـــانه و باد
زآمده تنــــــگ دل نبايد بـــــــــــود
وز گذشتـــــه نکرد بايـــــــــــد ياد
من و آن جعـــــــد موی غاليـــه بوی
من و آن مــــــاه روی حور نـــــژاد
نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
باد و ابر است اين جهان افســــوس
باده پيش آر هرچــــــــه بــــــاداباد
(رودکی)
که جهان نيست جز فســـــانه و باد
زآمده تنــــــگ دل نبايد بـــــــــــود
وز گذشتـــــه نکرد بايـــــــــــد ياد
من و آن جعـــــــد موی غاليـــه بوی
من و آن مــــــاه روی حور نـــــژاد
نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
باد و ابر است اين جهان افســــوس
باده پيش آر هرچــــــــه بــــــاداباد
(رودکی)



