تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد

 

اولین باری بود روی قله پهنه حصار بودم

خوشحال بودم و قله های دور دست رو نگاه می کردم

چند قدمی ا ز بچه ها عقب تر بودم

عمو عزیز گفت بچه ها چه خبره اون دور دورا

...

به چشم به هم زدنی کوهی از ابرهای عصبانی رو دیدم

که با سرعت به طرف ما میومدن

چه کولاکی شد

دو سه ساعتی گم شدیم توی اون کولاک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 23:26  توسط حمید رضا  | 

نگارينا شنيدستم که گاه محنت و راحت

سه پيراهن سلب بودست يوسف را به عمر اندر
يکی از کيد شد پر خون

دوم شد چاک از تهمت
سوم يعقوب را از بوش ، روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول ، دلم ماند بدان ثانی

نصيب من شود در وصل آن پيراهن ديگر؟

( رودکی )

این روزهایی که همه یوزارسیف زده اند

ما هم به نوبه ی خود چنانیم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 13:20  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 من به هنگام شکوفايي گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من ميخندي

من صدا مي زنم آي...

(حميد مصدق)

 دلتنگ دماوند هستم، اما به گمانم تا آمدن دوباره ی گل ها و سنجاقک ها

به دامانش دیداری تازه نخواهیم کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 22:52  توسط حمید رضا  |