اولین باری بود روی قله پهنه حصار بودم
خوشحال بودم و قله های دور دست رو نگاه می کردم
چند قدمی ا ز بچه ها عقب تر بودم
عمو عزیز گفت بچه ها چه خبره اون دور دورا
...
به چشم به هم زدنی کوهی از ابرهای عصبانی رو دیدم
که با سرعت به طرف ما میومدن
چه کولاکی شد
دو سه ساعتی گم شدیم توی اون کولاک

