صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
امروز روز پادشاه شعر و عاشقی است.
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
امروز روز پادشاه شعر و عاشقی است.
کار هر بامدادم شده
سراغ قله های بلند اطراف این شهر شلوغ را از باد گرفتن
از باد بیمار
سراغ چه می گیری؟
بیمار می شود وقتی به این دامنه ی پر دود و پر نیرنگ می رسد
هر بامداد از من پرسش و از صدای نالنده ی باد پاسخ که :
خودت بیا و ببین.
دلم به دو مقصد گرفتار آمده است
دلدار اول را خانه ای است در میان این شهر شلوغ
و دلدار دوم همسایه آسمان است
رو به هر سو می کنم، سوی دیگر صدایم می زند باد
....
پ.ن:
مدت زیادی می شه که کوه نرفتم
دلم پر می کشه تا بلندای کوه ها
اونجا هم که میرم آروم و قرار ندارم
دلم پر می کشه به سوی خانه ی دلدار