شباهنگام که میهمان ستارگانت هستم، می ستایمت
سحرگاهان، همسفر شهاب ها ، مسافر ناکجا آبادی در دور دست می شوم
بامدادان دل تازه می کنم به برآمدن بلند آفتاب، در پهنای بی کرانت
شب های ابری و تاریک، تازه پی به توانایی آفریننده ی بی همتایت می برم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
شباهنگام که میهمان ستارگانت هستم، می ستایمت
سحرگاهان، همسفر شهاب ها ، مسافر ناکجا آبادی در دور دست می شوم
بامدادان دل تازه می کنم به برآمدن بلند آفتاب، در پهنای بی کرانت
شب های ابری و تاریک، تازه پی به توانایی آفریننده ی بی همتایت می برم
برآمدن آفتاب رمزی است
نوید زندگی و تلاشی دوباره است، پلنگ خفته در بیشه زار را
پرندگان نغمه خوان تصنیفی تازه می سرایند
کبوتر مادر به شوق سیر کردن جوجه های گرسنه اش
دگر باره بال می گشاید و جستجو می کند، خوان بی کران مهربان پروردگار را...
زمین دوباره زنده می شود...
راستی آخرین برآمدن بلند آقتاب را، کی و کجا به نظاره ایستاده ایم؟