با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم
تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای
(شمس لنگرودی)
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد
با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم
تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای
(شمس لنگرودی)
خسته از این همه هیاهو
از این شهر پر دود
از این آدم های هزار سودا و گاه هزار رنگ
سرم را به شیشه ی ماشین تکیه می دهم
تا شاید سرگیجه و خستگی را دمی فرو بنشانم
چشمم خیره می ماند به نقاشی بی مانندش
تابلوی ابر و بادش شور را در دل زنده می کند
غروب هزار رنگش نوید میهمانی ستاره ها را میدهد
هرچند که در آسمان این شهر پر دود به زور ماه را می شود دید
راستی ... او هم خسته می شود آیا؟
او هم سرش را به جایی تکیه می دهد ؟
زندگی آیینه نیست که بر او می نگری
زندگی خاک ره است که بر او می گذری
گر چه غم همراه اوست دل به اندوه مبند
چون خم حافظ خون به دل باش و بخند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند
وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند
با توام هان ای باد کولی پای
با توام ای نوازشگر گونه ی لاله های واژگون و گیسوان گندم زار
با توام ای اسب سرکش و تیز پای دشت های بی انتها
با توام ای دخترک بازیگوش که بلندای کوه ها ماوای توست
راستی زیبا ترین چشم انداز کجاست؟
دخترک با لبخند می گوید
سرزمین من اکنون چشم به راه بهار است
این زمان شکوفه ها را دریاب تا دیگر فصل بگویمت .....
پاسخی بود به فراخوان نون تافتون