تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد

 

150 کیلومتری غرب شهر کرمانشاه

روستایی دور افتاده در قلب کوههای دالاهو ، ریژاو می خوانندش

اینجا گوشه ای از سرزمین من است ، ایران عزیز تر از جانم

 

بهمن کودک 8 ساله ی کرد هر روز راه خانه تا مدرسه را پیاده و با پای افزار پاره طی می کند

راه طولانی و سنگلاخ است و پیمودن آن برای گام های کوچک بهمن  دشوار

بهمن قدم ها را تند تر کرده تا بتواند به موقع سر کلاس حاضر شود

یک لحظه می ایستد و ابرهای رخ درهم کشیده ی آسمان را می نگرد

نگاهی به پای افزار پاره ی خود و نگاه دیگری به آسمان می اندازد دوباره راه می افتد

گونه های بهمن از سرمای استخوان گز پاییز گل انداخته ...

 

صدها نفر برای بارش باران دعا کردند

غافل از آنکه خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 22:42  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 دیگه برگا نمی رقصن...

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

پس نم نم بارون پاییز کجاست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 11:3  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

تو کافر دل، نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

(حافظ)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 9:26  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

در سینه ام دل به یاد تو مستانه رقصد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 15:23  توسط حمید رضا  |