در عشق قرار بی قراری است
(عطار)
اگه به کتابخونه نگاه می کردی جا می خوردی
ده، دوازده تا کتاب بیشتر توی کتاب خونه باقی نمونده بود
همه رو دونه دونه ، هر کدوم رو به بهونه ای از کتابخونه بیرون کشیده بود
آخر سر هم یه گوشه ی اطاق رهاشون کرده بود
انگار هیچ کدوم از اون کتاب ها حرف تازه ای واسه ی آروم کردن دل بی قرار مهران نداشتن
بی بی می گفت : ببم چرو یه دقه آروم نداری؟
دلت مث دل گنجشک دل دل می کنه!
مثل اینکه فقط بی بی خوب می دونست مهران چه حالی داره
راست می گفت آروم و قرار از خونه ی دلش پر کشیده بود
همین امروز هزار بار مداد طراحی رو برداشته بود و سعی کرده بود
یک ساعت، فقط یک ساعت طراحی کنه
نقش دستی ، تاب زلفی ، طرح برگی ... هر چی ، هرچی که بتونه
چند دقیقه ای از دنیای بی قراری رهاش کنه
و از همه مهمتر امروز عصر دوباره خجالت زده ی نگاه مهربون استاد شریفی نشه.
دیگه نه دست و دلش به درس خوندن می رفت
نه حوصله ی مسخره بازی ها و چرند گفتن های بچه های محله رو داشت
تمام دنیاش شده بود همین عصرهای یک شنبه
که توی کلاس طراحی بتونه ستاره رو ببینه
اونم چه دنیایی؟!!!
آقا کریم دربون آموزشگاه داشت غرغر می کرد: که چرا اینقدر زود اومدی
مهران بدون توجه به غرزدن های اون رفت سمت حیاط آموزشگاه و سر جای همیشگی خودش
روی نیمکت نشست و چشم دوخت به در
تا همین چند لحظه پیش دست و دل و نگاهش بی قرار بود
اما حالا دست و پا و نگاهش آروم گرفته بود و هرچی بی قراری بود سرریز شده بود توی دل مهران
با هر سایه ی عبوری از پشت در دلش گر می گرفت ...
استاد شریفی دست روی دستای یخ کرده ی مهران گذاشت و گفت :
خب بگو ببینم این برگشته مژگان کیه که اینطوری قرار از دل تو برده؟
مهران خندید و گفت: استاد اذیت نکنید
چیزی نیست فقط این روزا دستم به طراحی نمی ره
استاد شریفی گفت : اگه وقت کردی و چشمت به آینه افتاد یه نگاهی به رنگ و روی خودت بنداز
تا دستگیرت بشه که من جادوگری نمی دونم اون چیزی رو که دیدم، گفتم
حالا پاشو بریم که بچه ها منتظرند
دنیای یک ساعته ی مهران تموم شده بود
بدون حرف و کلامی ، حتی بدون نگاهی دو سویه
امروز ستاره دیر اومد
واسه همین هم بود که مهران نتونست مثل روزهای قبل یه دل سیر روی ماهشو ببینه
زیر چشمش حسابی کبود شده
به روش نمیارم
میگم: کجا بودی تا این وقت شب؟به خونه خبر دادی؟
میخنده و میگه : رفته بودم عشق بازی
– ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او-
تخته طراحی رو گذاشتم پیش آقا کریم و تا سرکوچه رو دنبال ماشینش دویدم
از اونجا هم یه ماشین دربست گرفتم و دنبالش رفتم تا خونشون رو پیدا کردم
هر کاری کردم نتونستم دل بکنم و برگردم خونه
اونقدر وایسادم و به پنجره ی اتاق طبقه دوم زل زدم تا یه دیوونه اومد و گیر داد که اینجا چه کار داری ؟
من هم که از اون دیوونه تر کار کشید به کتک کاری و این شد که می بینی
میگم : خوب پس اومدی دنیای یک ساعته رو چند ساعته اش کنی پای چشمت بادمجون کاشتن
میگه : ولی می ارزید، دلم آروم تر بود
یه بار رفتم دستگیره ی در حیاط رو گرفتم بوشو حس می کردم
از پنجره ی اتاق چشم دوخته به ستاره های آسمون
طنین موسیقی :
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه ، در به در ، کوچه به کوچه ، کو به کو
مهر تو با دل حزین بافته با قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار و پو به پو
نگاهم رو از برق قطره ی اشکی که از گوشه چشم مهران داره به
ستاره های آسمون لبخند می زنه می دزدم
چشم هام روی هم میزارم تا تنها باشه...






