تبليغاتX
خانه باد

خانه باد

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد !! کوتاه نوشته هایی از یک کوه نورد

نسیم گیسوان طلایی رنگ دخترک را افشان می کند

مثل همیشه دخترک از مادر جلو زده و روی تنه ی شکسته ی درخت صدر نشسته،

دستان کوچکش را به زیر چانه زده ، زیر لب نوایی را زمزمه می کند و انتظار مادر را می کشد

پری رو یی بلند بالا، با دامنی رنگ رنگ و پر چین از پی دخترک روان است

چشمان مادر، درخشان تر از برق پولک های دامنش به دنبال دخترک می دود  و جست خیز هایش را تماشا می کند

مادر بقچه ی غذا بر سر و شوری نهان در دل دارد

شوری که هر روز همین ساعت به سراغش می آید

شور نزدیکی لحظه ی دیدار...

 

کمی آنسوتر

دستان کشیده ی مردی قوی پیکر رو به آسمان است

مرد رو به شالیزار و سر به آسمان دارد

سپاس می گوید مهربان پروردگار را

سپاس می گوید سرسبزی و برکت شالیزاران را

سپاس می گوید تندرستی و آرامشی را که به او و خانواده ی کوچکش بخشیده

...

صدای خنده های کودکانه ی دخترک

مرد را ندا می دهد که : گاه آن رسیده تا دمی زیر سایه ی سپیدار

با خانواده ی کوچکش بیاساید

مادر سفره می گشاید، عطر برنج دم کرده ی مادر هوش از سر دخترک گرسنه می برد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 12:54  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو

(مولانا)

 

عکس : ماه از آسمان به قله ی Baruntse می نگرد

ارتفاع قله : ۷۱۲۹ متر

مکان : آسیا - نپال

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 12:37  توسط حمید رضا  | 

باید یه تابستون رو توی یکی از شهرهای جنوبی ایران گذرونده  باشی

تا بدونی هوای داغ و خفه کننده یعنی چی؟

توی شهر های جنوبی ایران، شیراز  تافته ی جدا بافته است

انگار خدا یه طور دیگه به این شهر نگاه می کنه

اما هرچی که باشه تابستون هاش، تابستون جنوبه ،

اونقدر داغ هست که اگر روزهای آخر تابستون یه ساعتی

رو زیر آفتاب پا به رکاب دوچرخه بکوبی مغزت داغ کنه و گیج و منگ بشی ...

 

کف دستاش حسابی عرق کرده بود و واسه همین، دستی های فرمون دوچرخه

مدام از توی دستش لیز می خورد. گرمای هوا حسابی مغزشو داغ کرده بود.

اگه توی اون گرما کسی پیدا می شد و از دوربه حرکت اون و دوچرخه ی بیست وهشتش نگاه می کرد

بیشتر یاد تلو تلو خوردن می افتاد تا دوچرخه سواری

شانس آورده بود که جاروی ننه مثل همیشه به هدف نخورده بود و اون تونسته بود از خونه جیم بشه

ننه دم در حیات پشت سرش داد می زد:

ذلیل بی شی بچه، خر تب می کنه تو ای گرما،  یی ساعت سرته بی ذار زمین

عصری که هوا خونوک شد هر گوری میخوی بری برو...

دم سقا خونه ی محله جواد توی طاقچه ی کنار سقاخونه زیر سایه ی درخت شاتوت

نشسته بود و زاغ سیاه دخترهای رحیم اوراق چی رو چوب می زد

جواد سه چهار سالی از اون بزرگتر بود و ننش همیشه می گفت : بو ای جواد ذلیل مرده نگرد.

چشمش که به اون و دوچرخه اش افتاد از طاقچه پرید پایین و گفت :

انگور سراغ دارم دونه اش مث گردو می مونه میوی بریم؟

جواب داد: از گرما دارم خفه می شم، صبر کن یی کمی آب بوخورم

چند دقیقه بعد، از ترک عقب دوچرخه داشت با جواد چونه می زد که :

اگه سر ظهری بیدار بشن چی می شه...

 

دوچرخه رو کوچه پشتی خونه ی ناصر آقو قایم کردن و مثل مارمولک از علمک گاز خزیدن رو دیوار

جواد که دیگه پر رویی رو از حد گذرونده بود، از رو دیوار پریده بود تو حیاط و داشت با رخت و لباس های

مریم، دختر دم بخت ناصرآقو که رو بند رخت پهن بود، ور می رفت

با پیرهن های پر از انگور از روی دیوار پریدن پایین و به چشم بهم زدنی رسیدن به دوچرخه

چند دقیقه بعد دوتایی زیر سایه ی درخت شاتوت پیر نشسته بودن و

داشتن دسترنج شون رو که با آب خنک سقاخونه شسته بود نوش جون می کردن.

 

آقو (گویش شیرازی) : آقا

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 10:43  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا زپیشانی

(حافظ)

 

عکس : قله  Mount Rainer

           ارتفاع : ۴۳۹۲ متر

           مکان : آمریکا - واشنگتن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 11:22  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic 

 با چنین زلف و رخش، بادا نظر بازی حلال

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

(حافظ)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 11:53  توسط حمید رضا  | 

صدای رسا و مهربانت همه جا هست

همره غرش رعد

هم نوای هوهوی باد  و هم صدای خروش دریا

بوی زلف پریشانت را باد سحری ، هر صبحگه در عالم می پراکند

قطره های باران ، این قاصدان مهر بی پایان تو

پیام نوازشهای عاشقانه ات را با پوست صورتم باز می گویند

دل عاشقم را هر روز به نور امید روشن می کنی

با بال مرغ بلند پرواز آرزو ،  پرواز می دهی

و به جادوی عشق می نوازی

دامن پر مهر خویش را دیرگاهی است به میزبانی ام گشوده ای

دامنی به گستردگی و رنگارنگی لاله زارانت

آری تو عاشقانه میزبان منی

و من سرگشته ، به هر کوی ترا می جویم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 18:14  توسط حمید رضا  | 

چه انداره شیرین است انتظار راهی شدن

آن گاه که چشم می بندی و با بالهای نقره ای خیال به سفر می روی

می رسی، خاطره می سازی، دل می سپاری و بر می گردی

راهی شدن و ره سپردن هم خود حکایتی است...

 

رسیدن است و صد شوق و هزار آرزو

به گاه رسیدن، دلی داری پر از شور و دل دل ساختن خاطره های نو

فرسنگ ها راه پیموده ای برای این رسیدن

و چه دلنشین و کوتاه است گاه دل سپردن

آن زمان که با اولین خنده ی آفتاب یا مهتاب ،شاید هم

با اولین چشمک ستاره هزار باره عاشق می شوی

آری ، هزار باره عاشق سر زلف مام میهن می شوی

عطر آن گوشه از پیکر پهناورش را با ژرف ترین نفس ها به کام جان در می کشی

دل می سپاری و دل می سپاری ....

دل سپردنی

به چشم برهم زدنی، گاه کوتاه دل سپردن سر آمده است

 

باید دل کند و راهی شد

اما مگر می شود ؟ هر گوشه را می نگری خاطره ای است

هر بنفشه را می بویی آتش خاطره ای را بر می فروزد

پرنده ها که تا همین دیروز با شیرجه هایشان به سمت آب دریاچه و دوباره اوج گرفتن شان

مشق عشق می کردند ، حال با هر بال برهم زدن دست تکان می دهند

آری باید دل کند و راهی شد

گرچه با آخرین نگاه به پشت سر، به آنی، تمامی لحظه های سفر را به خاطر می آوری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 11:11  توسط حمید رضا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

ساختنش کار هر کسی نبود

وسائل میخواست و بلدی!

بچه های محله دور هم جمع می شدیم

تا آخرین سکه ی  پول تو جیبی هامون رو روی هم میذاشتیم

نخ و کاغذ الگو و سیریش می خریدیم

با هزار تا دلهره که اگه مامان بفهمه، کاسه کوزه مونو بهم می ریزه

چوبش رو از حصیر آویزون دم ورودی حال خونه،  کش می رفتیم و تو آب خیس می کردیم

به شوق رها کردن بادبادک دست به کار می شدیم

بادبادک که آماده می شد، باید انتظار می کشیدی و انتظار می کشیدی تا باد بیاد

آخر سر هم اونی که از همه بیشتر پول گذاشته بود

بادبادک رو نگه می داشت و

اونی که از همه وارد تر بود میشد ناخدا

با یه یک .... دو .... سه ...... ناخدا شروع می کرد به دویدن

و بادباک کج و کوله ی دست ساز ما میرفت تو آسمون ها

 

اون روزا بادبادک ما خارجی و رنگی نبود ولی

حال و هوای هوا کردنش شاد و رنگی بود

 

تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی (شهیار)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:41  توسط حمید رضا  | 

 

هی بر می گردی و اون بالا رو نگاه می کنی

هر کی ندونه میگه: آخه اونجا چی هست که این جا نیست؟

دوباره بر می گردی تا روی ماهشو یه بار دیگه هم ببینی

مثل اینکه حسابی بنهفته به ابر چهر دلبند

با خودت میگی اگه تو مسیر بودم چی می شد؟ الان چه کار می کردم؟

گم می شی تو کوچه پس کوچه های خیال

...

یه قطره ی سرگردون بارون روی گونه ات می شینه

انگار می خواد خبری بهت بده

تا بخوای بخودت بیای یه پروانه ی کوچولو رو می بینی که

سوار موج باد شده و از تو رد می شه

به هر نوگل تازه سر می زنه و صورت ماهش رو می بوسه

دست دراز می کنی شاید بتونی بهش برسی

اما اون چابک تر از ایناست

 بی اختیار دست هاتو به دو طرف باز می کنی

انگار که تو هم بخوای سوار موج باد بشی

شروع می کنی به دویدن پشت سر اون پروانه

.....

 

دماوند همیشه جاویدم دلتنگ روی ماهت بودم

از دورها دیدمت دلتنگ تر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود

بدیدم و مشتاق تر شدم (سعدی)

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 23:8  توسط حمید رضا  |