باید یه تابستون رو توی یکی از شهرهای جنوبی ایران گذرونده باشی
تا بدونی هوای داغ و خفه کننده یعنی چی؟
توی شهر های جنوبی ایران، شیراز تافته ی جدا بافته است
انگار خدا یه طور دیگه به این شهر نگاه می کنه
اما هرچی که باشه تابستون هاش، تابستون جنوبه ،
اونقدر داغ هست که اگر روزهای آخر تابستون یه ساعتی
رو زیر آفتاب پا به رکاب دوچرخه بکوبی مغزت داغ کنه و گیج و منگ بشی ...
کف دستاش حسابی عرق کرده بود و واسه همین، دستی های فرمون دوچرخه
مدام از توی دستش لیز می خورد. گرمای هوا حسابی مغزشو داغ کرده بود.
اگه توی اون گرما کسی پیدا می شد و از دوربه حرکت اون و دوچرخه ی بیست وهشتش نگاه می کرد
بیشتر یاد تلو تلو خوردن می افتاد تا دوچرخه سواری
شانس آورده بود که جاروی ننه مثل همیشه به هدف نخورده بود و اون تونسته بود از خونه جیم بشه
ننه دم در حیات پشت سرش داد می زد:
ذلیل بی شی بچه، خر تب می کنه تو ای گرما، یی ساعت سرته بی ذار زمین
عصری که هوا خونوک شد هر گوری میخوی بری برو...
دم سقا خونه ی محله جواد توی طاقچه ی کنار سقاخونه زیر سایه ی درخت شاتوت
نشسته بود و زاغ سیاه دخترهای رحیم اوراق چی رو چوب می زد
جواد سه چهار سالی از اون بزرگتر بود و ننش همیشه می گفت : بو ای جواد ذلیل مرده نگرد.
چشمش که به اون و دوچرخه اش افتاد از طاقچه پرید پایین و گفت :
انگور سراغ دارم دونه اش مث گردو می مونه میوی بریم؟
جواب داد: از گرما دارم خفه می شم، صبر کن یی کمی آب بوخورم
چند دقیقه بعد، از ترک عقب دوچرخه داشت با جواد چونه می زد که :
اگه سر ظهری بیدار بشن چی می شه...
دوچرخه رو کوچه پشتی خونه ی ناصر آقو قایم کردن و مثل مارمولک از علمک گاز خزیدن رو دیوار
جواد که دیگه پر رویی رو از حد گذرونده بود، از رو دیوار پریده بود تو حیاط و داشت با رخت و لباس های
مریم، دختر دم بخت ناصرآقو که رو بند رخت پهن بود، ور می رفت
با پیرهن های پر از انگور از روی دیوار پریدن پایین و به چشم بهم زدنی رسیدن به دوچرخه
چند دقیقه بعد دوتایی زیر سایه ی درخت شاتوت پیر نشسته بودن و
داشتن دسترنج شون رو که با آب خنک سقاخونه شسته بود نوش جون می کردن.
آقو (گویش شیرازی) : آقا