یه شب پر ستاره
مثل اون شبی که توی دماوند تنها سر پناهم آسمون خدا بود
مثل اون شبی که کاکل قله ی سن بران مثل ستاره می درخشید
و من می خوندم : ستاره ی شب تیره یار من است
یه شب شهاب بارون
مثل اون شبی که شهاب ها توی دریاچه ی گهر غرق می شدن
مثل اون شبایی که تو حیاط خونه دراز می کشیدم و تلاش می کردم
ستاره های ، یه گوشه ی آسمون رو بشمارم و یه شهاب دلمو می دزدید
یه شب مهتاب
مثل اون شبی که زهره مهمون ماه بود
مثل اون شبی که زیر نور ماه از عطر یاس مست شدیم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا
که شب تا روز ، روز تا شب
سخن با ماه می گویم ، پری در خواب می بینم (حافظ)
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
به به صبح من به خیر شد
آمو تو کجو ؟ اینجو کوجو ؟
آخه فسقلی جای تو میون سبزه هاست ، روی ساقه ی گل هاست
اینجا روی صفحه کلید من چه کار می کنی ؟
کفشدوزک کوچولو بی صدا پر زد و رفت
دل من هم باهاش پر زد و تو کوچه پس کوچه های بچگی گم شد
رفت و رفت تا رسید لب اون باغچه که پر بود از گل های رنگی
یه پسر بچه نشسته بود کنار باغچه و آهسته زیر لب زمزمه می کرد
آمو کفشدوزک کفشای منو میدوزی برام؟
میدوزم برات؟
....
آمو (گویش شیرازی) : عمو
دم دمای غروب تابستان ،
پبر زن روی گلیم کهنه و آبی رنگی که کنار گل های شب بوی دم حیاط خانه پهن کرده بود،
نشسته و بود با نگاه خسته اش دورها را می نگریست
آخر آن روزها هنوز هم می شد از در حیاط خانه دورها را نگریست
شاید هنوز هم توی اون محله قدیمی شیراز بشه از در حیاط خانه کوه های اطراف رو دید
نگاه پیر زن خسته بود اما کافی بود قدمی جلو بگذاری و سلام کنی
پیر زن مهربان و شیرین زبان فورا جواب می داد : سلام ببم ، کوجو بودی تو حالو؟
خوبی جونوم ؟ خوشی؟ سر پلنگی؟
هر چقدر هم که غصه دار بودی خانوم دوسی با شیرین زبونی هاش سرحالت می آورد
اونقدر برات شعر میخوند و مثل می زد تا از خنده ریسه بری
خانوم دوسی بی بی همه ی بچه های محله بود.
توی بازی هاشون قاضی می شد و توی دعوا هاشون میونجی گری می کرد
پیر زن مهربان عصرها به رسم ابا و اجدادش حیاط و ورودی خانه را آب پاشی می کرد
و روی گل های شب بو آب می پاشید
پدرم می گفت :
"گل شبو گل مرده. چون دم دمای غروب که مرد خونه از سر کار برمی گرده ،
باز می شه و فضای خونه رو عطر آگین می کنه"
شاید خانوم دوسی هم به عادت همیشگی دم در می نشست و چشم انتظار مرد خانه اش بود؟
اما خودش می گفت: شوهرم سالهاست که مرده؟!
خانوم دوسی هرچی که بود و هر کی که بود یکدم در زلال خاطره های من و تو بدرخشید و جست و رفت
راستی چرا خیلی وقته که دم غروب مادرها و مادر بزرگ ها حیاط خونه ها رو آب پاشی نمی کنن؟
چرا خیلی وقته که تو حیاط خونه ها شب بو نمی کارند؟
چرا خیلی وقته که خونه ها رو بدون حیاط می سازند؟
چرا خانوم دوسی ها رو از یاد بردیم؟
اگه خونتون حیاطی نداره که توی باغچه اش شب بو بکاری و دم دمای غروب آب پاشیش کنی
باغچه ی دلت رو با عطر مهربونی خوش بو کن
اونوقت دور و برت رو که بهتر نگاه کنی خانوم دوسی رو می بینی که
روی گلیم کهنه و آبی رنگش نشسته و این دفعه بدون اینکه سلام کنی
میگه : سلام ببم ، کوجو بودی تو حالو؟
خوبی جونوم ؟ خوشی؟ سر پلنگی؟
حکایتی است
حکایت دست نوازشگر باد و گیسوان گندمزار
ایستاده بودم
مات و مبهوت
خیره به عشق بازی باد با گیسوان گندمزار خفته در دامان کوه بلند
دم دمای غروب بود و آشعه آتشین رنگ خورشید عالم تاب
گاهی به این بازی عاشقانه دامن می زد
وقت بی گاه بود و روز کوتاه
صدام می کردن : تکون بخور بچه، دیر شد
موتور سیکلت دایی با گرد و خاک از اون مزرعه دور می شد و دور می شد
من از پشت موتور هنوز محو اون بازی عاشقانه بودم
یه گوشه ای از دلم اونجا جاموند....






