یادش بخیر
تابستون های بچگی بود و هزار تا خیال رنگی
خیال اینکه خونه درختی بسازم و از شاخه های درخت سیب ستاره بچینم
اما تابستون که می یومد مثل همه تابستونها از خروسخون تا ستاره بارون
توی اون ظل گرما به رکابهای دوچرخه پا می زدم و
دنبال یه توپ پلاستیکی می دویدم
عصر ها از دیوار حیاط خونه بالا می رفتیم و
از درخت خونه همسایه توت دزدی می کردیم
یادش بخیر
همه لذت ها و شادی های کودکانه یه طرف و خونه دایی یه طرف
دایی اون موقع ها توی ده حسن آباد معلم بود
همه که از دستم ذله می شدن منو راهی حسن آباد می کردن
تا برم ییلاق
شب ها توی پشه بند بخوابم و سحر از صدای زنگوله کهره های گله مش قربون بیدار بشم
تو آب چشمه شنا کنم و تا سرحد جنون تاب بازی کنم
تنها منظره ای که میتونست اون پسر بچه شیطون رو برای چند لحظه هم که شده
میخکوب کنه منظره اون کوه بلند بود که داشت با ابرها روبوسی می کرد
اون روزهای رنگی و اون خیال های رنگی
یادش بخیر